تدارکات عروسی لیونل مسی

 

پس از سالها زندگی مشترک بالاخره امروز (۳۰ ژوئن ۲۰۱۷) مراسم رسمی ازدواج «لیونل مسی» ستاره آرژانتینی تیم فوتبال بارسلونا اسپانیا با « آنتونیا روکوزو» در شهر زادگاه مسی برگزار خواهد شد.

به گزارش میشانه به نقل از سی ان ان ترک همزمان، دهها میهمان مراسم عروسی که غالب آنها از چهره های برتر فوتبال جهان و باشگاه بارسا هستند، به شهر «روزاریو» وارد می شوند. بیشتر آنها با جت های شخص شان به این شهر آمده اند.

آلبوم تصویری زیر آمادگی ها در شهر روزاریو، رسیدن میهمانان صاحب نام با هواپیمای شخصی به شهر محل برگزاری مراسم و نیز حال و هوای شهر روزاریو و هتل محل برگزاری مراسم را نشان می دهد.

این عروسی بدون حضور خبرنگاران و عکاسان برگزار خواهد شد و تنها ۱۵۰ خبرنگار و عکاس در محوطه ورودی هتل اخبار آن را پوشش خواهند داد.

 

هتل محل برگزاری عروسی لیونل مسی

ادامه مطلب را بخوانید »

 

بانك پروژه و پايان نامه دانشجويي

داستان عشقی غمگین

داستانک های غمگین عاشقانه دارای طرفداران زیادی هستند. این بار در سایت فارس نویس برایتان یک داستان عاشقانه غمگین بسیار زیبا آماده کرده ایم که اگر از طرفداران این سبک داستان ها هستید، توصیه می کنیم آن را به هیچ وجه از دست ندید.

 

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

ادامه مطلب را بخوانید »

مجموعه کامل آموزش مسائل زناشویی

داستانک های زیبا و جدید

داستان کوتاه,داستان کوتاه ناخدا یا مهندس

در ادامه در سایت فارس نویس دو داستانک بسیار زیبا برایتان آماده کرده ایم. اگر می خواهید داستانک های دیگری بخوانید، توصیه می کنیم اینجا را کلیک کنید و از ارشیو سایت فارس نویس دیدن به عمل آورید.

ادامه مطلب را بخوانید »



شابلون طراحي ابرو

داستان کوتاه زیبا شهریور ۹۲

داستان کوتاه باورها,داستانک باورها

 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:…

ادامه مطلب را بخوانید »

ویژه

رزرو هتل های مشهد

داستان های کوتاه زیبا

این بار در سایت فارس نویس برایتان مجموعه دو داستان کوتاه بسیار زیبا آماده کرده ایم که امیدواریم مورد پسندتان قرار بگیرند و از خواندن آنها لذت ببرید. برای خواندن داستان ها در ادامه با ما همراه باشید.

زیباترین داستان های کوتاه

غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.

مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟» غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»

____________________________________________________________________________________________

داستان های کوتاه

 در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ‏ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ‏ها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می ‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخ ‏ها را از دیوار بیرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ‏های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف‏ هایت دیگران را می ‏رنجانی، آن حرف ها هم چنین آثاری بر انسان‏ ها می ‏گذارند. تو می ‏توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

جدیدترین داستان های کوتاه

ویژه

لطفا تا بارگذاری کامل صفحه صبر کنید.

داستان جدید کوتاه غمناک

جدیدترین داستانک غم انگیز

این بار در سایت فارس نویس برایتان داستانی بسیار زیبا آماده کرده ایم که می توانید در ادامه آن را بخوانید. برای خواندن داستان های بیشتر می توانید از آرشیو موضوعی سایت که در قسمت سمت راست قرار دارد استفاده کنید.

داستانک غم انگیز

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی … خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان…..

زیباترین داستانک غم انگیز

داستان کوتاه غم انگیز

در ادامه سه داستان کوتاه بسیار زیبا غم انگیز برایتان آماده کرده ایم که امیدواریم رضایت شما را جلب کند. برای خواندن داستان های بیشتر می توانید از آرشیو موضوعی سایت استفاده کنید.

داستان کوتاه غم انگیز گریه دار

خیانت

دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین، دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.
خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت.
براش نوشته بودم… “خیـلی پستی”

ادامه مطلب را بخوانید »